هیچ کس نمی داند محبوب من به چه اندازه زیبا بود |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
نی نی دلارامش مخوان کز دل ببرد آرام جان
به تماشا سوگند و به آغاز کلام
و به پرواز کبوتر از ذهن
واژه ای در قفس است....
*یک انسان میتواند آزاد باشد ولی بزرگ نباشد اما هیچ انسانی نمیتواند بزرگ باشد و آزاد نباشد.*
منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم که در طریقت ما کافریست رنجیدن
به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات بخواست جام می و گفت عیب پوشیدن
مراد دل ز تماشای باغ عالم چیست بدست مردم چشم از رخ تو گل چیدن
بمی پرستی از آن نقش خود زدم بر آب که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن
به رحمت سر زلف تو واثقم ورنه کشش چو نبؤد از آن سو چه سود کوشیدن
عنان به میکده خواهیم تافت زین مجلس که واعظ بی عملان واجبست نشنیدن
ز خط یار بیاموز مهر با رخ خوب که گرد عارض خوبان خوشست گردیدن
مبوس جز لب ساقی و جام می حافظ
که دست زهد فروشان خطاست بوسیدن.
ما در اين شهر غريبيم و در اين ملک فقير.....به کمند تو گرفتار و به دام تو اسير
درِ آفاق گشاده است و ليکن بسته است........از سر زلف تو در پاي دل ما زنجير
من "نظر باز گرفتن" نتوانم همه عمر..........از من ،اي خسرو خوبان، تو نظر باز مگير
********************************************************************************
من بیخود و تو بیخود ما را که برد خانه من چند ترا گفتم کم خور دو سه پیمانه
در شهر یکی کس را هشیار نمی بینم هر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانه
جانا به خرابات آ تا لذت جان بینی جان را چه خوشی باشد بی صحبت جانانه
هر گوشه یکی مستی دستی ز بر دستی وان ساقی هر هستی با ساغر شاهانه
تو وقف خراباتی دخلت می و خرجت می زین وقف به هشیاران مسپار یکی دانه
ای لوطی بربط زن تو مست تری یا من ای پیش چو تو مستی افسون من افسانه
از خانه برون رفتم مستیم به پیش آمد در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه
چون کشتی بی لنگر کژ میشد و مژ میشد وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه
گفتم زکجایی تو تسخر زد و گفت ای جان نیمیم ز ترکستان نیمیم ز فرغانه
نیمیم ز آب و گل نیمیم ز جان و دل نیمیم لب دریا نیمی همه دردانه
گفتم که رفیقی کن با من که منم خویشت گفتا که بنَشناسم من خویش ز بیگانه
من بی دل و دستارم در خانه خمارم یک سینه سخن دارم هین شرح دهم یا نه
----------------------------------------------------------------------------
ندانمت به حقیقت که در جهان به که مانی *** جهان و هر چه در او هست صورتند و تو جانی
| لینک | جمعه ٤ خرداد ،۱۳۸٦ - محمد فرح بخش |

